تبليغاتX
PANANOTE





یک کپی از ملیون ها کپی ...

شنبه بیست و هفتم اسفند 1384

 

  به نتایجی رسیده ام . نتایجی خیلی مسخره و ....

 " خدای بشر را زیرکانه آفرید . از خاک پاک یا از گل متعفن ... فرقی نمی کند ....

      ... زیبا و برازنده ی احسنت و بارکاالله ... هنرمندانه و ضریف ... برایش سرنوشتی

   رقم زد ... دومی را ساخت ... به شمایلی دگر ... و تقدیری نو ... سومی و چهارمی

     و .... تا دستانش از این همه ساختن خسته شد ... ان موقع متوصل تکرار شد ...

    نمی دانم از چندمی بود اما از هر انسانی که بود ... از هر نفر هزاران نفر با تقدیری

   مشابه می زد ... کم کم نیاز بیشتری را برای  بشرسازی  احساس کرد و بیشتر

   ساخت و ساخت و .... و هر بار تکراری تر از قبل ... از هر نفر انسان نو ملیون ها

    انسان با تقدیر مشابه ...و گاهی انسان های کپی ناقص و غیر کامل در می آیند

        ....  ولی این تکرار در محیط های گوناگون شکلی نو می گرفت

         یا با توجه به محیط شکلی نو می گرفت اما هنوز هم کپی بودند ...

    حال از این همه چرندیات چه می خواهم بگویم ... هیچ ... فقط فهمیده ام که  من

  هم یکی از آن همه کپی بی حاصل هستم ... که نه برای خود و نه برای دیگری سود

         ندارم ... و فهمیدم من دارم  بین این همه بود به دنبال  توجیه وجود می گردم ...

   چرا خودت را نمی کشی ؟ .... این را صریحا می گویم که تنها دلیلش وابستگی ا           و شاید فعلا وابستگی باشد ... نه ... یک تصمیم تازه نیز دارم ... این است که مانند

     یک انسان کپی عصیانگر همه ی این تقدیر را منفجر کنم ... بهم بزنم ... شاید در این

               انفجار جسمم را از دست بدهم ...

 

                برای خودم دلم تنگ می شود  !!!

 
 


نادیا ... سیسیل من است ؟

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384

 

 کتاب "نادیا"ی برتون را دیروز خریدم و خواندم و تمامش کردم . حس می کنم

 تمام سوررآل را برتون درش جای داده ... حتی کمی هم از گوشه های کتاب

 بیرون زده بود ... سوررآل را می گویم . ... شاید ... نه ... همه ی سوررآل را در

 نادیایش قرار داده بود ... به قول برتراند راسل : "بیش از آن که وجود باشد رویداد

 است نادیا " . تصویر کاملی از برداشت سوررآل عشق / آزادی / رویا ... وحدت وجود

 یا چیزی شبیه حقیقت واحد ... جایی در کتاب نادیا فواره ی حوضچه ای را تشبیه

 می کند : "این افکار من و تو هستند ببین همه شان از کجا به جنبش در می آیند

 تا کجا بال می روند و چقدر زیباتر است وقتی فرو می افتند ... و بعد بلافاصله

 در هم می ریزند با همان قدرت بازگرفته می شوند دوباره همان فوران در هم

 شکسته . همان سقوط ... این روند تا بینهایت ادامه دارد" ...

 نادیا رویای برتون است ... شخصی ساخته ی ذهنش نیست بلکه رویایش است

 ... پس شاید نقش نادیا در سوررآل حتی بیشتر از شخص حقیقی برتون باشد .

  خلاصه ... برتون می گوید " به برکت او به درون جستم " ... نادیا در آخر زندگی

  بدلیل دوری از منطق ـ که اصولا جزو ذاتش است ـ مجرمانه به دیوانه گی متهم

  می شود ... دیوانه ای که فرقش تنها با ما این است که مثل ما فکر نمی کند ...

  ها ها ها ... چقدر مسخره ! اما چیزی که برایم عجیب بود این بود که من نادیا را

  تا آخر داستان به اسم سیسیل می شناختم ... این هم از کند ذهنی ام است ...

  شاید نقطه ی مشترک هر دو این است که نقاشی های عجیب می کشند و من را

  هم مثل برتون گیج و مبهوت می کنند ... البته من هنوز هم از برتون زیاد خوشم

  نمی آید  و هیچ دلیلی هم برایش ندارم ...  اما اعتراف می کنم که خیلی از نوشته

  هایش برایم گنگ و بی مفهوم بود ... این را هم بحساب درک ناکاملم از سوررآل

 می گذارم ... یک چیز دیگر ... "جنایت و مکافات" را هم تازه تمام کرده ام ... برای

 همین تا آخر داستان "نادیا " منتظر یک "راسکالیکف" بودم تا با تبر پیرزنی را بکشد

  .... نوشته ی فوق  خیلی پرکنده است ... مرا ببخشید

   " زیبایی ٬متشنج  خواهد بود یا وجود نخواهد داشت "(نادیا/برتون ... ص۱۶۵)

   اگر لطف کنید مرا در فهم واژه ی " متشنج " در جمله ی فوق یاری دهید ممنون

  می شوم

 
 


بیسکوییت فرار کرد

چهارشنبه هفدهم اسفند 1384

    واقعا شما تعجب می کنید اگر من در وبلاگم درباره ی یک بیسکوییت

     چیز بنویسم ... می خواهم امتحان کنم :

     

     

      "جلوی من روی یک مقوای بزرگ یک بیسکوییت است ...

        بیسکوییت کوچکی به اندازه ی یک بند انگشت ... کاملا خودش را

        به کف مقوا چسبانده ... گویا ازترس باد است که مبادا او را با خود

        ببرد ... او یک سرنوشت بیشتر ندارد و این از چهره اش مشخص

        است . چهره زردی دارد . زردی از گوشه ی بیسکوییت بیضی شکل

        شروع می شود و به آرامی به مرکز نزدیکتر می شود ... هر چه به

        مرکز نزدیک تر می شود رنگ زرد حالت تند تر و زننده تر به خود می گیرد

        ... گوشه های  بیسکوییت کنده شده است ... و او را به شکل پاپیون

         در آورده ...با  کنجد یا چیزی شبیه آن خیلی ناشیانه و بی دقت تزیینش

         کرده اند ... از این تزیین اصلا راضی نیست ... من این را در نگاه اول

       فهمیدم ... چگونه ؟ ...معلوم است ... او تکه های کنجد را دایما پرتاب

       می کند ... نه ... سعی نمی کند دانه ها را روی بدنش نگاه دارد ...

      و دایما مغلوب نیروی جاذبه می شود ... آن هم به عمد ... ولی

       خودش نمی داند ... بیسکوییت دو لایه دارد ... در بین آن دو لایه

       نوعی مایع قهوه ای رنگ است ... چیزی شبیه ژله یا ..تهوع .

       نمی دانم ...

           ... ولی حالم را بهم می زند ... گویا از دیدن جعبه ی شیرینی اینطور

       شده ... شاید هم از کوچکی و فشار های جعبه ... مایع را بالا   

        آورده ... اما دهانش نیمه باز است و ... داشتم می گفتم او یک

         سرنوشت بیشتر ندارد ... باید خورده شود ... ولی می دانم در

         چه فکری است ... دارد به این فکر می کند که بعد از خورده شدن

         چه می شود ... تمام میشود ... این موضوع شاید عامل اصلی این

         تهوع است ... او با خود می گوید : حتما خورده خواهم شد ...

         همین سرنوشت اوست ... حتما .... اااا ... اینا چی هستن  دیگه ...

         مورچه زده  ... آه ... لعنتی ... چقدر مورچه .... اینا از کجا ....

          اومدن !!!!!

 

                .... دیگه قابل خوردن نیست بهتره بندازمش توی زباله !!! "

 

              بعضی وقتا آدم دوست داره از بیسکوییت حرف بزنه و این به کسی

               مربوط نیست ... شاید خیلی مسخره باشه ... ولی این برای من

               خیلی عالیه که بتونم از هر چی بخوام حرف بزنم ...وقتی قالب

               وبلاگ رو انتخاب می کنم دوست ندارم خودمم جزو اون قالب بشم

               خیلی راحت ....  " پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز "....

               من آرزوم اینه که وقتی دارم چایی می خورم خودم شکل فنجون

               چایی نشم ... همین

             

 
 


روش سوررآل ... بدون دخالت دست

دوشنبه پانزدهم اسفند 1384

 

    شاید برای خیلی از ما ( و حتی خودم تا مدتی پیش تر ) مضحک

    می آمد که سوررآل ها ادعا می کردند در یک حالت خواب و بیداری

    شعر می گفتند حالتی بدون تسلط عقل بر آنها ... شبیه خواب در

    بیداری ... یا مضحک بود نوشتن بدون فکر کردن به نوشته ...

      و نقاشی کردن در حالتی فرا از عقل ...

      دالی می گوید که این را نمی توان انکار کرد که من آن چیزی

      را که می خواهم ؛ می کشم. ولی در ابتدا هیچ ذهنیتی در مورد

      نقاشی ندارم ... ولی کم کم شکلش می دهم ...

       درست مانند کسی که خمیری را در دستش بگیرد و بی توجه

       به آن ... در دستش خمیر را بچرخاند و با آن بازی کند ...

       بعد که دستانش کمی خسته شد نگاهی بدان بیاندازد و

       چهره یا چیزی را در خمیر ببیند ... تاکید میکنم بر این " ببیند "

       ... پس نمی توان بگوییم می خواسته این را بسازد ولی می توان

       گفت این تصویر را ذهنش دیده ... و بعد ساخته ... بدون فشار

       تحلیل گر ذهن ...

       بطور کلی این را می خواهم بگویم که :

       " سوررآل واکنش مغز است نسبت به یک تفکر . یعنی چه ؟

        در مورد یک تفکر خاص که مدتی است ذهنمان را مشغول

        کرده ... آن را مانند یک مجهول در ذهن پرتاب می کنیم ...

        و آن موقع است که باید به تماشا بشینیم . باید به تماشای

        واکنش بنشینیم ..واکنش مغز ...

        ما ناظر هستیم ... ناظر چی ؟ ناظر واکنش خود ... خود

         بیننده   ی خود ...   واکنش را مشاهده می کنیم ...

          همان نظریات کریشنا مورتی ... تقریبا ...  "

 

        این تقریبا برداشت من از سوررآل بوده که کمی با کریشنا

        مورتی قاتی شده و ...

 

        یادم می آید ... کوچکتر که بودم ... حدودا ده ساله ...

         شیوه ای برای نقاشی داشتم که مورد پسند خیلی ها

        نبود تا حدی که کارم به روانپزشک کشید و....!

        روی یک کاغذ سفید شروع می کردم به خط خطی کردن

        بعد خوب بدان نگاه می کردم .. گویا دنبال گمشده ای

        در آن خطوط می گشتم تا دست آخر ... یک تصویر در آن

        می یافتم و پررنگش می کردم ...

        در آن زمان که همه ی فکر و ذکرم داستان های جنایی و

        آلفرد هیچکاکی بود (!!!) بیشتر تصاویری که در آن خط خطی

         ها می یافتم ترسناک و چندش آور بودند ولی من باز آن کار را

        ادامه می دادم ... یادم هست پدرم مرا به یک روانپزشک نشان

        داد و من باز برایش از این نقاشی ها کشیدم ... از دو

          شخصیتی حرف زدم که خیلی وقت است از من جدا شدند و

         حالا آنها را خیالی می دانم ... شخصیت هایی که دوستی را

         از من گرفتند ... از پرندگان دایره ای شکل که .....

     نمی خواهم از این دیوانگی هایم بگویم ... ولی تازگی ها با

        سوررآل باز هم از آن تصاویر می کشم ... روی کاغذ سفید

      ...مطمئن باشید یکی را برایتان می گذارم ... بزودی!!!

      خودتان هم می توانید امتحان کنید ... خط خطی کنید و بعد

      نگاهش کنید ... شاید چیزی در آن دیدید ... ( البته من

       تضمینی نمی کنم که کارتان به تیمارستان نکشد ).

 

                   

 

 

 

 

 

 
 


           

  زنده بود و به زنده بودنش افتخار می کرد . این برایش افتخار بود که

  بداند یک مرغ در روز چند بار تخم می گذارد . از روی معادلات پاسکال

  فهمیده بود که مرغ ها را اگر در خانه نگهداری بیشتر تخم می کنند

  برای همین همیشه آنها را در کیسه ای بالا قفس آویزان میکرد و ...

  اما هر ماه تنها یک تخم می گذاشتند ... مرغ آقای سالوا همسایه ی

  کناریشان هر روز بیست تخم می گذاشت ... هر تخم هم حدودا ده

      دلار  ..... در میاید روزی دویست دلار .....در حالی که آزاد بود .

                                  **************

 دختر از پنجره مرا نگاه میکرد . نمی توانست حرف بزند ...

 درست یادم هست که در کودکی همیشه یک روسری زرد با گل

 های سفید و سرخ  به سر میکرد .. تا یک روز ...

چشمان خون آلود یک سگ او را ترساند ... سگی که صاحبش او را

  برای گرفتن گربه های شهر فرستاده بود  . به همین سادگی .

   دیگر نتوانست حرف بزند . از همان زمان دیگر از خانه بیرون نیامد .

 نژاد سگ مهم نیست بلکه خانه نشینی این دختر اهمیت دارد .

    از وقتی  که   در خانه گلها  ی یاس – که برایش اهمیت داشتند -

   را آب می دهد همیشه برعکس راه می رود . با زبانش دیوار ها را

   تمیز می کند و در حالی که دستانش تاول زده اند ظرف ها را میشمارد

  ... جالبیش اینجاست که سالهاست جز به من به هیچ چیز دیگر لبخند

   نزده است ... او برای این لبخند قرامت بزرگی را باید بپردازد .

   صاحب سگ مرد شریفی بود . همان سال که دختر گنگ شد او را به

    فرزندی قبول کرد ولی افسوس ... افسوس که یک سال بعد مرد ...

   داشتم می گفتم ... او محکوم است ... محکوم است به این که اگر به

    مردی لبخند زد او را با قلاده ی آهنین به گردن به همان مرد بفروشند

    آن هم با قیمت دویست دلار ... ولی او عادت کرده است ... قلاده را

    دوست دارد ... وقتی قلاده به گردن میبندد مانند همان سگ چشم

    قرمز می شود ... دیگر هیچگاه از کنار خانه اش رد نمی شوم چون

    از قلاده بستنش متنفرم ...

                                   *************

       یه مرغ دارم ... روزی ... هفته ای ... سالی .... یه تخم بزاره برام

         کافیه .......................................................

           ( این متن را تقدیم میکنم به تمامی مرغ هایی که آنفلانزای)

                                   مرغی آن ها را از ما گرفت

 
 


بالاخره نقاشی هایم را هم گذاشتم . البته برای اینکه سرعت وبلاگ

 پایین نیاید با اجازه ی بلاگفای عزیز یک وبلاگ دیگه ساختم تا نقاشی

 و طرح ها را اونجا بگذارم . لینکش هم کنار وبلاگم - توی پیوند های

روزانه هست ... توضیحات هم اونجا دادم ...  لینک گالری سوررآل 

 

 
 


۱.ما کاری با ادبیات نداریم .اما اگر لازم باشد مثل هر کس دیگری

 می توانیم از آن استفاده کنیم .

 ۲. سوررآلیسم نه یک وسیله ی بیان جدید است نه چیزی ساده تر

   و نه حتی یک ما بعد الطبیعه ی شعر . وسیله ای است برای آزاد

   سازی مطلق ذهن و امثال آن .

 ۳ . ما مصمم به ایجاد "انقلاب" هستیم .( البته نه انقلاب اسلامی ...)

 ۴ . ما واژه ی سوررآلیسم را با واژه ی انقلاب در یک ردیف قرار داده ایم

      تا خصلت عینی ٬ بی غرض و حتی مستاصل انقلاب را نشان

        بدهیم .( باز هم می گویم ... انقلاب سیاسی را نمی گوید )

  ۵ . ما هیچ ادعای تغییر چیزی از اشتباهات انسان را نداریم . فقط

      می خواهیم نشان دهیم که چه افکار سستی دارد و خانه ی

      متزلزلش را روی چه پی های لرزانی ٬ چه خاک پوکی ٬ ساخته

       است .

  ۶ . این اخطار رسمی را توی صورت جامعه پرت می کنیم ٬ هر جور

     که از نابرابریهایش ٬ از حرکتهای غلط روحش ٬ دفاع کند ٬ ما هدف

     خود را گم نمی کنیم ...

   ۷ . ما در "شورش" تخصص داریم . اگر لازم شود ٬ هیچ عملی نیست

        که ما قادر به ارتکاب آن نباشیم ...

    سوررآلیسم یک نوع شعر نیست . فریاد ذهنی است که به سوی

    خود چرخیده و با استیصال مصمم به شکستن غل و زنجیر خویش

     است . ولو در صورت لزوم ٬ با چکشی مادی .

        ................................................................................

   این بیانیه به معنای این نیست که من پیرو مکتب سوررآلم تنها برایم

   جالب بود . من سوررآل را تا آنجا که همراهیم می کند همراه می

  شوم .  در صورت لزوم جایش سطل آشغال است . ( البته سوررآل

   را فعلا برای خود لازم می دانم ) .

    انس بسیار طولانی من با سوررآل حتی قبل از شناخت سوررآل

    مرا به آن مشتاق تر کرد . انسی که با نقاشی شروع شد .

     شاید یکی از این نقاشی ها( که البته ارزش هنری ندارند ) را در وبلاگ گذاشتم . ... سوررآل

 

 

  

    

 

 
 


     این مطلب را ترجیحا موقع نهار و با یک موسیقی متالیکا و یا لینکین پارکی بخوانید

    

                                         "    یک  "

دستش را به معنی دستور بطرف افسری که روبرویش ایستاده دراز می کند . افسر هم

 تنها بدلیل درجه پایین ترش از مافوق امر را اجرا می کند و برگه ی بزرگی که روی

 میز است باز می کند . وزیر جنگ جلوی میز ایستاده و همه ی نظامیان و سران دور میز

 حلقه زده اند . گویا می خواهند نهار مفصلی را بخورند . همگی دندان تیز کردند تا نقشه

 را از زبان وزیر جنگ بشنوند . هیچ ترس و دلهره ای نیست .تنها برخی از سران تازه کار

 ترس از این دارند که مبادا نقشه لو برود .

 انگشتان وزیر مانند یک نشانه - تنها مانند یک نشانه - یک قسمت شهر را هدف قرار

 می دهد . حالا موقع خوبی برای یک نهار مفصل است .

                                      ........................

                                          " دو "

  خلبان هواپیما نیم نگاهی به رادار می اندازد . هنوز تا مکان مورد نظر چند کیلومتری راه

 مانده . تا آنجا برسد وقت دارد که به کاری که باید انجام دهد فکر کند . اما این فکر که کارش

 تنها برای نجات کشورش است مانند خوره به جانش افتاده و این زمان کم را هم از او میگیرد .

  حالا تنها وقت دارد که به مکان بمباران فکر کند . به این فکر کند که باید بمب را کجا و چگونه

 بیاندازد . از آن بالا نگاهی کوتاه می اندازد . اندیشه های میهن پرستانه ی او ، او را به

  قهرمانی ملی تبدیل کرده . تصمیم دارد یک نقطه ی شلوغ را انتخاب کند . چشمش منطقه

  ای را میگیرد . منطقه ای که از آن اوج هزاران پایی همچون چشم زنی می ماند .

  برایش همچون زنی است که تا دیشب با او بوده . تصمیم دارد که بمب ها را همانجا خالی

  کند . به نظر شلوغ تر می رسد . حتما دشمن بیشتری آنجا هست .

  دستش همچون نشانه ـ تنها همچون یک جهت ـ بسوی دکمه می رود و دکمه را فشار می

   دهد . بمب ها شلیک می شوند ........

   از آن بالا -بعد از مدتی- تنها یک انفجار کوچک پیداست . کارش را خوب  انجام داده است

    . چشمی که از آن بالا دیده شد گویا با یک انفجار خاموش و روشن  

   میشود .  بعد از انجام یک عملیات خلبان منتظر یک نهار خوب است که مطمئنا همسرش

   برایش آماده کرده . همسرش باید به یک قهرمان ملی افتخار کند .

                                    .............................................

                                                       " سه "

   همگی دور میز نهار جمع شده اند . منتظر مادر خانواده هستند تا بیاید و دعا را شروع کنند .

   در خانواده رسم بود که دعا را پدر بخواند اما حالا که پدر به جنگ رفته این کار به عهده ی مادر

   است . میز چهار نفره ی وسط پذیرایی حالا تنها سه مهمان دارد . پسر خانواده که حدودا جوان

    است و اندیشه های میهن پرستانه ی بالایی دارد ولی تعهد خانواده و نبود پدر تنها توانسته او را

    بر روی این میز نگه دارد . و دختر کوچک خانواده که چشمانش همچون مادر همیشه می درخشد .

   از جنگ جز ترس هیچ چیزی نیاموخته . و همیشه منتظر پدر است .

   مادر داخل می شود . چهره ی دو فرزند کمی برایش ترسناک شده است . از مسئولیت کمی

   می ترسد . می ترسد چون خود را تنها می بیند . هنوز به میز نزدیک نشده که صدای آژیر خطر

   دستانش را و بدنش را کرخت می کند . آب از دستش می افتد ...

   بمبآران بود .  هیچ خانه ای سالم نماند . جسد برادر و خواهر کنار جسم نیمه جان مادر افتاده بود .

    مادر هنوز جان داشت اما بی هیچ امیدی بر زمین افتاده بود . اما زمان مرگ او نبود....

    تصمیم گرفت با سنگی که کنارش افتاده بود کار خود را تمام کند . بهتر بود که برود ...

    همه چیز همچون یک جرقه ... همچون یک خاموش و روشن شدن ... همچون یک چشمک ...

     ... تمام شد .

                                               .......................................

         یک ... دو ... سه

         ما همگی با هم ... یک دل و هم صدا .... به زیبایی یک نگاه .... میمیریم

        تا نهار وزیر جنگ سرد نشده بهتر است عملیات تمام شود ....

                               غذا مانند همیشه چشم گوسفند داریم ... چشمانی که همیشه میدرخشند

          یک نفر مُرد ... دو نفر مرد ... هزاران نفر مردند .... ولی از بالا هیچ چیز معلوم نبود

                    تنها یک جرقه و یا یک چشمک بود .......... چشمک زنی که یک شب با او بودم

                            بهتر است همگی خفه بشویم تا نهارش را بتواند درست بخورد ...

            ..............     ای خداوند ..... بگذار تا صلیبم را بستانم

 

 
 



Blog Skin