![]() |
|
![]() |
|
|
1+2پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384... بعد از مدتی بیماری و سفر و دوری از دنیای مجازی باز هم آمدم تا در گوش خودم فریاد بزنم : من هنوز زنده ام ... می توانم همه چیز را منفجر کنم " ....... دیشب خواب عجیبی دیدم که تا آنجا که یادم مانده نوشتم ....
" ... همه جا را مه گرفته بود . کوچه ها همچون خیابان های لندن مه آلود بود .چشم بسختی دیگری را می دید . فضای خفه ای بود همچون شیشه ی بخار گرفته هیچ چیز ماهیتی معلوم نداشت تنها تصویری مات بود . خواب از چشمان ناظر ( خودم ) دیده می شد . خودم بودم ... شاید تصوری از خویش ... چون چهره ام را نمی دیدم تنها حس می کردم این منم ... اما سندی برای اثبات خود نداشتم . در زیر یک راه پله ی کاملا اروپایی قرن هیجده ای کهنه ... در یک محله ی قدیمی لندنی و حال و هوایی که مثالش را در فیلم های شرلوک هولمز می توان تماشا کرد ، ایستاده بودم . کمی جلوتر آمدم . روی پله های چوبی چند نفر نشسته بودند اما چهره شان مشخص نبود . میشد حدث زد که دو دختر جوان هستند و شاید یک مرد . درست ندیدمشان . گویا مرد با دیدن من بلند شد و از پله ها بالا رفت . اما چهره اش یادم نیست . من ماندم و آن دو دختر که لباسهای کهنه ای به تن داشتند ( از لباسها حدس زدم که دختر ها فقیر هستند ) . اما چیز عجیب این بود که هر دو برایم آشنا بودند . آنقدر آشنا که بی هیچ ترسی و اضطرابی کنارشان روی پله نشستم . چهره ی زیبایی نداشتند ولی من توجهی نداشتم . نگاهم به پایین تر افتاد . پاهای خود را دیدم که گویا عریانند . تنها یک شلوارک کوتاه پایم بود . خوب یادم است که در آن لحظه چشمانم مدتی مشغول تماشای پاهایم بودند . چشمانم را از آن پاهای لعنتی کندم . شاید بخاطر اینکه مرا یاد برخی نیازها می انداخت . به دو دختر نگاه کردم . یکی موهای فرفری سیاه و دیگری موهای فرفری نارنجی داشتند و هر دو سفید چهره بودند . و جوان ... از زمانی که دیدمشان حس کردم که از دیدنم خوشحال نیستند . دختر کوچکتر دفتری در دست داشت . دفتر را از دستش گرفتم . نگاهی انداختم . دفتر آنقدر آشنا بود که گویا من درونش را هزاران بار خوانده و از برم . یادم هست که نوشته های دختر بزرگتر بودند . برگه های دفتر را باز نگاه کردم . دفتر پر بود ازنقاشی آدم های وحشتناک و ساده که با چند خط ساده کشیده شده بودند . خوب یادم بود که در این دفتر داستانی نیمه کاره از دختر بزرگتر نوشته شده بود . داستانی که هیچ چیزش یادم نیست ولی این را می دانم که داستان آنقدر برایم جالب است که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بدنبال بقیه اش می گردم . شاید دختر بزرگ تر برایم اهمیت دارد ... آن تصاویر مرا آنقدر به هیجان آورده بود که هیچ نمی گفتم فقط به دنبال ادامه ی داستان می گشتم ... ناگهان دختر کوچک از جایش بلند شد . من نگاهی به او انداختم و بدون هر گونه ارتباط کلامی از هم خداحافظی کردیم و رفت . من هنوز بدنبال داستان بودم . دیدم دختر بزرگتر که موهای سیاه و بلندی داشت هم بلند شد که برود . .. تا خواست برود من سریع بطرفش برگشتم و در حالت نیم خیز دستش را گرفتم . احساس کردم داستان داخل دفتر را گرفتم داستان های داخل دفتر ... و با صدایی از انتهای هیجانم رو به او گفتم : توانش را یافتی که برایش پایانی در خور بیابی می توانم کمکت کنم ؟ ... " در این لحظه بود که صدایی مرا بیدار کرد . ساعت نه بود و ... تنها یادم مانده که داستان آن دفتر برایم بسیار ترسناک و زیبا بود .... |
|
|
|
|
|
|
|
نقد ادبی ... توله سگ آندلسی ... تثلیثدوشنبه دهم بهمن 1384 کودکی که مادرش را در یک تصادف از دست داده بود ... نای صحبت کردن نداشت . از حادثه صحبت می کرد . دستان مادر که غرق در خون بود و گردن شکسته ی پر از خون مادرش . پسر ده سال بیشتر نداشت . شب بود . از خواب بیدار شده بود . دستانش به او دستور می داد که باید چیزی را لمس کنند چشمانش او را از دیدن باز می داشت . هوای تاریکی بود . پاهایش او را جلو می بردند گویا مغزش هنوز خواب بود ... تفنگ را از کشوی میزش بیرون آورد . اسلحه ی سالهای گذشته ی پدر که جان صدها انسان را در جنگ گرفته بود . انسان های فدای جنگ ... پدرش هم فدای جنگ بود . از صدای پای نازی ها که در خیابان ها رژه می رفتند و شبها فریاد می زدند متنفر بود ... سعی می کرد تفنگش را به سوی واقعیت نشانه برود ولی تفنگ همیشه خالی بود ... تفنگ را به طرف پنجره پرتاب کرد ... شیشه ی پنجره شکست و تکه تکه شد همانطور که برادرش را در انقلاب فرانسه تکه تکه کرده بودند . اعتماد به هیچ قالبی را تعریف شده نمی دانست . بدنبال سلاح مناسبی می گشت . از روی نادانی و شاید از روی دیوانگی یک ساعت شکسته را برداشت . و یک کیف زنانه .... پله ها را به پایین و درب خروج می شمرد . سی وسومین پله را شمرد که صدایی از پایین پله ها شنید . کنجکاو شد ... سایه ای بالا آمد که ....... ************************ این یک داستان ادبی نیست . این یک رمان و بهتر عنوان کنم "تکه رمان " نیست ... این نشان دهنده ی ضعف من است . ضعف فنجان های قهوه ی داغ که باید با آداب کامل نوش جان شوند . ضعف دستمال های کاغذی که در جیب کت ها تا زده شده ... خواص غیر عادی به اشیا ... کنار هم گذاشتن اشیا و مفاهیم و کلمات ظاهرا بی ربط ... به هم ریختن رابطه ی موضوع با متن ... جفت شده به زور با یکدیگر به قول "جانسون" ..... من شیفته ی درک سوررآلیست ها هستم ولی از سیاست آن ها بیزارم . من درک خود را می نگارم . من شیفته ی انقلاب دادایسمم .. حتی بیشتر از سوررآل ... سوررآل منتقد ادبی را لازم نمی بیند . و شاید انگل میداند . منتقد ادبی زودباور را با مشکلات بزرگی روبرو میکند . البته منتقد ادبی نه نظری .... من اینجا عمدا یک داستان نیمه کاره نوشتم تا از آراگون بگویم : ( از آراگون نویسنده ی سوررآل) " ... داستانی که منتقد اجبارا با دست خالی به آن بپردازد بدون هیچ کمکی ... نه از داستان خبری است و زمان و شخصیت مشخص اند ... شقاوت ابلهانه شان را(خوانندگان ) به کار بیاندازند . " آراگون در قسمتی زیبا در مورد رمان واقعی (ناتورالیسمی ) می نویسد : " خواننده ها خبر دار ... قدم رو ! دنبالم راه افتادند احمق ها ... چون دارید به داستان علاقه پیدا می کنید هیچ وقت تمامش نمی کنم . " این است اهمیت دادن به فراواقعیت ها و در هم کوبیدن سنت های فکری و ادبی . ************************** یک ... دو ... سه باز داری یواشکی زیر چشی نگام می کنی .... هنوز قایم نشدم یادته یه روز من رو انداختی تو یه آب میوه گیریه دستی ... بعد دسته ی اونو چرخوندی تا من له له شدم ... بعد از تکه های من یک تندیس ساختی تقریبا شبیه یه قوری بود که به هیچ درد نمی خورد فقط به درد چایی خوردن می خوره ........ اینم یه چیزیه شبیه همون چرخ گوشت فیلم " دیوار " پینک فلوید ... من دیگه قوری نیستم ... من یک جرقه ام سوررآل ..................................... پایان ......................... |
|
|
|
ما سی و سه دقیقه زنده ایم ...شنبه هشتم بهمن 1384
اول روزی خواهد آمد که دیگر مردمان نای فریاد کشیدن را ندارند و بجای فریاد تلفن می زنند ..... روزی خواهد آمد که کفتارهای وحشی قدرت را از یک شیر می ربایند و بجای او آهو شکار می کنند .... روزی خواهد رسید که دستان یک زن جلوی ملیون ها انسان کنده می شوند و همگی می گویند : " صحنه ی وحشتناکی بود ..." روزی خواهد آمد که دیگر مردم در خیابان ها به روی هم می خندند و مردی در گوشه ای فلوت می زند .... یادت می آید آن روز در حالی که هنوز دستانت را بیشتر از دیگر اعضایت دوست داشتم به تو گفتم : روزی می آید که من برای تمامی سیاست مداران یک دندان گرگ سفید می فرستم به همراه یک یادداشت سفید ............ همان موقع به من گفتی : هوا سرد است ... بهتراست به خانه برگردیم ... ................................................................................................................ نگاهی به تمامی اتاق ها انداختم . تنها بوی گوگرد می آمد . بوی انفجار بود اما خانه هنوز ساکت بود هیچ مرگی را حس نکردم . بوی باروت بود .... اتاق ها را پیش می رفتم و سعی می کردم خود را به بی صدایی عادت دهم . ولی خیلی سخت است که انسان همزمان با شعر خواندن آن هم با صدای بلند سوت بزند ... انفجار بوی " دادا " می داد . سوررآلی در میان نبود . تکه های مغز انسان های تازه مرده همچون دایناسورهای متلاشی شده گویا سالها و قرنهاست که در کنار دیوار های اتاق است . قد بلند های شهر باکروات های سرخ رنگ و گره های مد روزیشان در شهر قدم می زدند و من هم تماشایشان می کردم . هنوز همان لباسهای هفته ی پیش تنم بود . بوی سیگار میدادم ولی سیگار نکشیده بودم . یاد انسان هایی افتادم که به بیماری بیچارگی دچارند و وابستگی شان را مب خواهند با یک وابستگی دیگر ترک کنند . آن موقع تبدیل به یک انسان بیمار بیچاره ی بدبخت می شوند که فکر می کند بزرگ شده و همه چیز می داند . .................................................................................................................. هنوز در کنارت ایستاده و می گوید : حرف ها را بی معنی بگو اما نمی داند که یک بازی نسیت سوررآل باید زندگی کند اما شاید رازی در میان باشد کشف همین مثلث است که ما ا اینجا آورد همین مثلث گنگ بی معنی !! سوررآل . بلوگفا ... منتظر باشید
|
|
|
|
آخر دنیایکشنبه دوم بهمن 1384
کار دنیا به اینجا کشیدا شده است گاوها روی سیم های تلگراف می نشینند و شطرنج بازی می کنند طوطی در زیر دامن رقاص اسپانیایی مثل شیپورچی سرفرماندهی آواز حزین می خواند و توپها از بام تا شام مویه می کنند این همان دشت اسطوخودوسی است که جناب شهردار هنگامی که چشم خود را از دست داد از آن سخن می گفت فقط آتش نشانی می تواندکابوس را از اتاق نشیمن بیرون کند اما شیلنگها همه از بین رفته اند ********************** کار ما این شده است که در حالی که دهانمان باز است زوزه می کشیم آه می کنیم و ناله ...............غذا می خواهیم و لذت............. ساعت می خواهیم و ماشین کار یک مشت بز که یونجه های بسته بندی می خورند و گاهی یکیشان از شدت خوردن منفجر می شود و یک انفجار رخ می دهد کار ما این شده که ظرف های تمیزمان را روی میز های از قبل آماده بچینیم و به همه ی مهمانان بگوییم در خروجی از آنطرف است و بعد از رفتن آنها نزدیک عشقمان برویم و بگوییم شب شده باید بخوابیم و بعد گلهای روی میز را بجویم و لذت ببریم سگ های مرده شمار/ بز های تحلیل گر/ چشمانت را ببند تا نبینی |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





