![]() |
|
![]() |
|
|
آن یکی خر داشت و پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود ....جمعه بیست و سوم دی 1384
پیش او دو اَنا نمی گنجد . تو اَنا (انا به معنی من ) می گویی و او انا . یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دویی نماند . اما آنکه او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن که " و هو الحی الذی لا یموت ... " اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دویی برخیزد . "مولوی - فیه فیه" چند زمانی است که اختلالات مخابراتی مانع نوشتن من شد و مدتی از شرم راحت بودید . دوباره سعی می کنم سوررآل بنویسم و می نویسم . .................................................................................................................................
|
|
|
|
ببخشید ... ساعت چنده ؟یکشنبه هجدهم دی 1384
امروز به دلایلی بر سر یک دو راهی یک راه را بر اساس جبر آموزشی انتخاب کردم و خیالم کمی راحت است ( می دانم چیزی از این جمله ی بی معنی نفهمیدید ولی بطور کلی خیالم کمی راحتتر است ) .......................................... بازار عشق در اینترنت بسیار گرم است من هم از این فرصت استفاده می کنم و بحثی را در مورد یک نوع رابطه که بی ربط به عشق هم نیست باز می کنم . شاید برای خیلی ها پیش آمده باشد که هنگام صحبت با یک جنس مخالف ( بر سر هر چیز مثلا پرسیدن ساعت ) دچار تردید می شوید که آیا این حرف را بزنم یا خیر ! جامعه ی ما مشکل بزرگی که دارد این است که رابطه ی صحیحی برای این دو جنس تعریف نشد . تنها رابطه مشروع در چشم خیلی ها حتی خیلی از روشنفکران ازدواج است و بس !... بحث را بدینجا رساندم که بگویم مشکل ما از کجا است که هر وقت یک دختر و پسر را مثلا در دانشگاه با هم دوست می بینیم یاد ازدواجشان می افتیم . آیا مشکل در فرهنگ ماست یا در خود ما ؟ فرقی نمی کند ... مشکل در ماست . این مشکل موجب محدودیت رابطه ها می شود . زن ها را به انسان هایی تبدیل کرده که حداقل در بیشتر موارد انسان هایی باشند که منتظرند تا ازدواج کنند و زیر سایه ی کسی باشند . زن ها را به انسان هایی تبدیل کند که قصد تحول را از خود بگیرند . زن هایی که به همه چیز خود را عادت می دهند از میان این زن ها محدود کسانی هم که به مقابله بر میخیزند با فریاد خود زنان خاموش میشوند . این مشکل یک جامعه است که زنان این قدر در پی واژه ی ازدواج می گردند و همیشه کمبود هایی در خود حس می کنند که موجب می شود نیازهای والاترشان را فراموش کنند ... و از طرف دیگر مردانی بوجود می آید که در فکری متقارن با این زنان منتظر هر راهی برای ازدواج اند و زنان را در دید اول و به دلایل پزشکی و علمی عشق خود می بینند و بعد از مدتی خاموشی سر آغاز فراموشیست ... اینگونه زنان کالاوار آنطور که خود می خواهند فروخته میشوند بدلیل فقر آگاهی از اینکه زن برای ازدواج بوجود نیامده و تنها فقر فرهنگی و دیوار شاید دینی جامعه این اثر را گذاشته ... به مسایل سیاسی و دینی اش وارد نمی شوم( چون وبلاگم را فعلا لازم دارم ) تنها می گویم که همین مشکلی جدایی عظیم بین پسر ها و دختر هاست که اینگونه این دو جنس را مانند سگ تشنه ای به جان هم انداخته و این همه فساد بوجود آورده که شما جرات نکنید از یک جنس مخالف ساعت بپرسید . البته من کاری به این ندارم که این مشکل در آمریکا و انگلیس هست یا نیست تنها جامعه ی خودم را می گویم و همین . امیدوارم اول بخاطر نثر غیر سوررآلی مرا ببخشید دوم دختر ها و پسرها اگه چیز بدی گفتم مرا ببخشند سعی کردم کمی خودم را کنترل کنم تا چیز بدتری نگویم .... و سوم اینکه ازدواج را هدف نگیرید که بعید میدانم این حرف مرا شنیده بگیرید .... و آخر اینکه در رابطه ها کمی اصلاحات لازم است (البته نه به روش خاتمی ) .......... درباره ی غیرت چیزی نگفتم . بطور خلاصه مسخره و مزخرف ترین سنت وجودی انسانی که از انسان های اولیه و حتی حیوان های اولیه بجای مانده و این هم خودخواهی و غیرت است ..... دیگر حرف نمی زنم ........................ با تشکر سوررآل
|
|
|
|
پله ی دومجمعه نهم دی 1384
یک ... دو ... سه صدایی از پشت دیوار میگفت . یک دو سه .... سه دو یک ... یک دو سه ....سه ..... صدای چه کسی بود . نمی دانست ؟ کنجکاو شد . از پنجره ی اتاق نتوانست چیزی ببیند . بیرون رفت . صدا ی مردی بود که روی زمین نشسته بود و تکرار می کرد : یک دو سه ... سه دو یک... صدایش زد : آقا ... چه میگویی ؟ مرد گفت : زندگیم را میشمارم . گفت : مگر فقط تا سه بلدی که دوباره همه را بالعکس تکرار می کنی ؟ مرد گفت : نه . ولی زندگی من همین شمارش است . تکرا ر سه عدد . در بین این اعداد هزار عدد است ولی باز باید گفت یک دو سه ... سه دو یک !!! پسر گفت حتم دیوانه است . در را بست و .... .................................................................................................................... دخترک صندلی را بلند کرد و با خود به حیاط آورد . آرام دستانش را به باران داد که فکر می کرد از عشق سرشار است چون همیشه میگرید . باران دستانش را بوسه زد و خندید و گفت : به دنبال پله ی دوم می گردی احمق ." از حرف باران بر آشفت و فریاد زد : تو دیوانه ای ؟ عشق مقدس است ... باران ساکت بود و می خندید . دوباره صندلی را برداشت و نزدیک یک درخت نشست . درخت دستانش را گرفت و بوسه زد ... و گفت : هنوز به دنبال پله ی دوم میگردی احمق ؟ ......................................................................................................................... صندلی را بر زمین گذاشت و روی آن نشست . مرد باز هم میشمرد . بر روی پله ی دوم نشست . مرد فریاد زذ : بلند شو ... اینجا جای تو نیست ... با ترس بلند شد و با ترس فرار کرد . .......................................................................................................................... پسر دست دختر همسایه را گرفته بود و به او نگاه میکرد . دستش را بوسید و گفت : هنوز ما راهی نرفته ایم . پله ی دوم چیست ؟ صدایی از پشت سر آمد که : به پله ی اول فکر کن تا سیمرغ شوی .... ! + این متن هیچ معنی خاصی ندارد تنها حال آشفته ی دیوانه ای فرزانه است بر طبق منطق الطیر تقدیم به کسانی که مقصدشان عشق ( پله ی دوم از هفت وادی ) است ولی هنوز پله ی اول را نمی دانند چیست !
|
|
|
|
سوررآل و الاغ هاچهارشنبه هفتم دی 1384
یادم آمد هان . داشتم می گفتم . احتیاجاتش تنها یک دیگ است و یک انسان . بشر هم بود فرقی نمی کند ولی باید خون از چشمانش چکه کند . همه را در یک دیگ می ریزیم . یک دیگ پر از گوشت و سبزی و چربی بو کرده ی گاو . همه را به هم می زنیم . بید مواظب باشیم که دستانمان را شسته باشیم . بعد قلم را برمیدارم و تصویر درون دیگ را با تمام ظرایف با دقت بسیار کم و بدون فکر می کشیم ... تصویر انسانی که در یک مرداب چربی گاو و گوشت غرق شده و دستانش بطرف (... نمی توانم کلمات غیر اخلاقی بگویم ) .. گاو رفته و در آن حال زار خویش می خندد . تمام بدنش بوی تعفن می دهد ولی غریزه اش هنوز هم قوی است . به همان میزان قبل . دستانتان را به دیگ نزدیک کنید تا گرمای زجر آور را حس کنید ولی هیچ زمان درک این لحظه برایتان مقدور نیست . چون خود هم در دیگ بزرگ تر افتاده و با چند ماهیچه و چربی و سبزی همین روال را سیر می کنید ... بیچاره آن پیرزنی که دستانش را داده بود به یک پسر بچه که از خیابان ردش کند ولی هر دو سوختند .در چه ؟ در گرمای دیگ دیگر ....و این را قبول کنید که تنها یک سوررآل چنین تصاویری را می کشد نه کس دیگر ....... و باز هم می گویم که سوررآل یک مسیر نیست تنها یک الاغ زیبا است . |
|
|
|
چاووشی (بیاد اخوان )یکشنبه چهارم دی 1384
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند گرفته کولبار زاده ره بر دوش / فشرده چوبدست خیزران در مشت / گهی پرگوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند / ما هم راه خود را می کنیم آغاز سه ره پیداست / نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر / حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین : راه نوش و راحت و شادی / به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر : راه نیمش ننگ نیمش نام /اگر سر بر کنی غوغا / اگر دم در کشی آرام سه دیگر : راه بی برگشت بی فرجام / من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است / بیا ره توشه بر داریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم / ببینیم آسمان هر کجا آیا " همین رنگ است " ... ............................................................................................................................. نمی دانستم چه بگویم . نمی دانستم برای که و از که بگویم . بهتر دیدم کلام زیبای امید را بیاد یارانش بیاورم . امیدی که سالها برایمان شعر گفت و در زندگی جز جان کندن چیز دیگری ندید ... خلاصه ی کلام اینکه چند وقتی است نبودم و از دوستان وبلاگیم خبری نداشتم . نمی دانم چه باید بگویم ... برای امین عزیز که همیشه به من امید می داد و یا بهتر بگویم جهت را با او بهتر آموختم و مریم عزیز که مقاومت را ... ویا بهتر است بگویم فهم درد را و تجربه ی زیستن رآآل را . .. از پسر واقعی که مدتی است به ما سر نمی زند گرفته تا دوستان دیگرم . " نادری پیدا نخواهد شد امید / کاشکی اسکندری پیدا شود "
|
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





