![]() |
|
![]() |
|
|
بودن یا نبودن ...بحث در این نیست ...وسوسه اینستیکشنبه بیست و هفتم آذر 1384
واقعا این روزها برایم بسیار سخت می گذرد . این روزها نیز تکرار دیروز من است تکرار روز های قبل من و ... آیا تکرار فردای من هم هست ؟ نمی دانم ولی این روند تکرارم زیاد مهم نیست که بخواهم برایتان شرح دهم . هر وقت خواستم خاطراتم را بنویسم چه در دنیای مجازی و چه در دنیای کاغذ و قلم بیش از یک هفته تحریر دوام نیاورد و بعد از یک هفته به تکرار خاطره رسیدم و شاید این روزها تکرار در روزها و در ساعت هایم نیز جایی دارد . و باز هم مهم نیست ... نگرانش نیستم . باز هم از سکون و سکوت نوشتم و بازهم یک بن بست دیگر . امیدوار نیستم که به سلامت از این کوچه ی بن بست عبور کنم تنها امیدوارم که با سر محکم به دیوار بخورم و ........ تا شاید کمی از این تکرار رهایی یابم ... قبل از رفتن کمی سخن است که با خودم باید بگویم و می گویم . سخن که نه شکایت است . از خودم گله دارم که بین این دیوار رها کرده ام خویش را و تنها اشک می ریزم .تنها می گریم ... از خودم گله دارم که فریاد زدن را یاد نگرفتم . از خودم گله دارم که نتوانستم این تکرار ها را نه از بین ببرم بلکه تناوبشان را طولانی تر کنم . از خود الاغم که هنوز هم درگیر وابسته هایم هستم . از این موجود عجیب که هنوز هم در وجود خودش مانده و هنوز در کلمه های خودش قفس می سازد و در همان قفس بدنبال دانه می گردد و فریاد هم نمی کند . از خودم گله دارم که چرا مثل بقیه پیاده روی نمی روم سینما نمی روم پارک را دوست ندارم عروسی را دوست ندارم دعوا نمی کنم بر سر هیچ کس فریاد نمی زنم جفتک نمی زنم گاز نمیگیرم و .......... درد من این است که رابطه را دوست ندارم ولی سخت بدان محتاجم . زیبایی را دوست ندارم ولی سخت بدان محتاجم . احتیاج را دوست ندارم ولی بدان محتاجم . " ــــ ضعف من از کجاست ؟ از خودم . مادرم . پدرم . وطنم ............" زیادی حرف زدم . . . . . . . . . . .. . . . ............ "بودن یا نبودن ...بحث در این نیست ...وسوسه اینست" |
|
|
|
مارگوت بیکلشنبه نوزدهم آذر 1384
بعد از اینکه در وبلاگ از وابستگی نوشتم بطور کاملا تصادفی فردای آن روز کتابی از بیکل خواندم که برایم جالب بود (خانم مارگوت بیکل شاعر بزرگی است که از طریق شاملو شناسانده شد ) : رها کردن هم معنی ناامیدی نیست ... رها کردن در قبول آن چه هست رخ می دهد شناختن این که حقیقت دگرگون می شود یا نه دومین قدم است در جاده ی رها کردن ... ......................................................................................................................... وقتی که زندگی در فاصله ی امروز تا فردا مسیرش را تغییر می دهد ! وقتی نقشه هایی کشیده یی در فاصله ی امروز تا فردا چون حباب های کوچکی می ترکند ! وقتی چیزی که در ظاهر اهمیت داشت در فاصله امروز تا فردا بی اهمیت می شود! تنها رها کردن برایت باقی می ماند و دعوت به مبارزه تا از این دگرگونی عظیم جسارت راهی شدن بیابی ! .............................................................................................................................. و در آخر امید دارم که مریم عزیز باز دوباره بتواند در کنار خانواده شاد تر از پیش زندگی کند و باز بتواند در کنار ما بنویسد از ترس و عشق و مرگ .... و باز در کنار همسرش زیبایی را بهتر از پیش درک کند دور از هر گونه وابستگی درد آور و ... ( دیگر نمی دانم چگونه بگویم و نمی دانم از که و به که شکوه کنم ) خودش بهتر می دانم ... و در آخر شعری تقدیمش می کنم تا بداند ما در کنارش هستیم : " با تکرار جذر و مد تمرین کنیم بازی مداوم زندگی را ! داشتن و رها کردن را .... موفق باشی سوررآل |
|
|
|
باز هم باید قبول کنم نتونستم فکرمو درست جمع و جور کنم . البته خودمم فهمیدم ولی بدلیل عدم دسترسی به اینترنت نتونستم مطلب قبلی رو درست کنم . کاملا هم قبول دارم که دو موضوع شک و وابستگی زیاد مرتبط به هم نیستند ولی نمی دونم که چی شد که طرف وابستگی رفتم و شک رو رهاش کردم . البته یکی از دلیل هاش شاید این باشه که هنوز شک دارم به تعریف های شک ( حداقل در ذهن خودم )... و به قول پناهی : شک دارم به آوازی که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند ولی وابستگی ..... شاید این کلمه بیشترین دیوار ها و شاید همه ی دیوارها را دورمان می کشد . وابستگی از برای لذت و یا وابستگی برای غلبه ی به ترس و یا وابستگی .... بنظر من انسان نمی تواند وابستگی را بوسیله ی دوری کردن از چیزی بدست آورد . یعنی وابستگی مثلا به مادر را با دوری از او و یا وابستگی به زن را در دوری از زن و یا بالعکس. انسان تنها با این همه وابستگی دیوار گونه که هر لحظه این دیوار ها بر او تنگ تر می شوند و او را در گردابی بزرگ بنام وابسته بودن خفه می کنند . اما چگونه باید رها شویم ؟ آیا با فرار ؟ و یا با همرنگی با دیگران ؟ و یا ... نمی دانم ؟ من پزشک نیستم که نسخه ای برای وابستگی و یا هر درد دیگری به شما بدهم و اگر هم بدهم به درد شما نمی خورد چون این تفکر باید در خودمان بوجود و تفسیر و حل شود. تنها راهی که به نظرم می رسد کنترل بر وابستگی هاست . یعنی انسان بتواند به آگاهی برسد که خود این وابستگی را کنترل کند . البته این جواب یک جواب کلی است . و نمی توانست جزیی باشد چون باز برمی گشت به بحث نسخه و بیماری که بالا گفتم . دوست دارم بیشتر با هم صحبت کنیم موفق باشید و این جهان پر از صدای پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بو سند در ذهن طناب دار تو را می بافنــــــــــــــد |
|
|
|
وابسگی / اعتقاد / شکدوشنبه چهاردهم آذر 1384
خیلی وقته که چیزی ننوشتم . درباره ی شک گفته بودم . نظرای زیادی دادین و ممنون ... من هم مثل همه تنها درگیر شک هستم . شک انسان متفکر رو در خودش غرق می کنه و شاید ... اما شک از چی میاد ؟ بنظر من شک از اعتقاد میاد . شک از وابستگی میاد . انسان وابسته انسانی است که محتاج چیز یا کسی است و این وابستگی باعث انواع مشکلات مانند شک و ... می شود . یکی از دوستان می گفت انسان وقتی راه طریقت را می خواهد طی کند باید از جنس مقابلش دوری کند ... بنظر من این اصلا نمی تواند درست باشد . انسان با این کار تنها از وابستگی فراری بیهوده کرده . اگر بدرستی بتوان خود را در اختیار داشتهو بر خود کنترل داشته باشیم هیچ چیز ما را وابسته نخواهد کرد . و نیازی به فرار هم نداریم . فرار از طریق الکل و سیگار و مواد مخدر و دوری از جنس مخالف و .... حالا این وابستگی نداشتن چه فایده ای دارد ؟؟؟ من نمی دانم ولی تنها نظرم این است که انسان وابسته وقتی به یک لذت دست پیدا می کند فکرش بر تکرار آن عمل پافشاری می کند . و می خواهد آن را تکرار کند . مثلا انسانی که یک لذتی را یک بار انجام داده دوباره باز می خواهد آن را تکرار کند . و این تکرار همان وابستگی است . و آن لذت را تبدیل به یک خاطره می کند و لذت تبدیل به رنج می شود و .... نمی دانم توانستم منظورم را برسانم یا خیر ؟؟!!! ولی امیدوارم شما با عقیده های نو تان اشتباهاتم را متذکر شوید و تمام. |
|
|
|
شکیکشنبه ششم آذر 1384
بیشترین درگیری ما (نسل ما) بحث شک است . بحثی که از تفکر بوجود می آید شک عامل مزاحمی که هر متفکری را که بدان درد (شک) دچار می شود از کوچک و جوان و پیر از زمانی که این درد در وجود فیلسوفانه اش می افتد آنقدر در خود فرو می برد که هر چه دست و پای بیشتری بزند احتمال نجاتش کم و کمتر می شود و اگر دست و پا هم نزند در همان لجن نادانی می ماند . پس چه باید کرد ؟ دردی که هر کس را بنا به سطح تفکر وی به عامل خودکشی و افسردگی نزدیک می کند . یکی از عوامل درمان نشدن آن این است که فرد دستش از همه جا بریده است . نه می تواند به دین تکیه کند و نه به فلسفه . که در صورت تکیه بر هر کدام از این دو در صورت سقوط و وجود اشکال در آیینش در این لجن بیشتر فرو می رود . یعنی اینکه اگر به یک آیین وابسته شد و بعد متوجه اشکالی در این آیین شود این شک بسیار مخرب تر می شود که در کشورمان این فرایند بر سر اسلام و جوان ما آمده است . این اتفاق در دوران رنسانس در اروپا نیز اتفاق افتاد و مسیحیت چنین شد . پس واقعا چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست دارم این مبحث را بیشتر بررسی کنیم ( البته با هم ) ...... ادامه دارد فعلا سوررآل . بلوگفا |
|
|
|
نوک برجشنبه پنجم آذر 1384دیوارهای بلند شهرهای وسیع اصلا برایم وحشتی نداشت تنها به این می اندیشیدم که باید به طبقه ی بالای ساختمان وسط شهر بروم . شلوغی شهر هم برایم مانع نشد . چون من باید به آخرین طبقه ی برج می رسیدم حتی اگر شده نگهبانان مرا تکه تکه کنند . کسی را دیدم که به من می گفت : باید صبر کنی تا بمیری و روحت بالا برود تا به آخرین طبقه برسد ... ولی من بسیار عجولم و باید همین حالا بروم . این را هم می دانم که نمی دانم ارتفاع این برج بلند چقدر است ... این را هم می دانم که این برج هیچ آسانسوری ندارد و نداشته . این را نیز درک می کنم که با این لباس ها مرا آنجا راه نمی دهند . این برج بی دروازه همیشه آسانسور دارد ولی گاهی آسانسور باعث می شود که به زیر زمین برج بروی !!! چون این برج طبقاتش از روی اعداد نمره گذاری نشده اند . این را هم نمی دانم که سوررآل های داغان شده و طالب وصل را آنجا راه می دهند یا نه ؟ فقط امید دارم که مرا از پنجره ظالمانه به پایین پرت نکنند ... هنوز هم آویزانم ولی اینبار محکمتر آویزان شده ام . راستی شما با هیچ دین و آیین و همراهی نمی توانید واردش شوید تنها باید بیایید ...
...............................................................................................................................
: " و خدا خودش گوسفند را برای قربانی خواهد فرستاد ( سفر تکوین 22:8)
سوررآل . بلوگفا surreal |
|
|
|
دوباره چشمان سوررآل باز شد ....جمعه چهارم آذر 1384
باز من آمدم .... دوستان واقعا ممنونم . شاید باز درونم را و باز راهم و طریقم را یافتم . و شاید دیگر از نوشتن لذت نبرم بلکه شادش شوم . و شاید نه ... دیگر نوشتن تسکینم نمی بخشد بلکه نوشتن مرا راضی می کند که چگونه رابطه ها هنوز روشنند برای من . وصل واصل برایم مقصد طریقتم گشته و یکی بودن برای آیین شده . من همان سوررآلم . تنها با یک تفاوت که هنوز دستی را یارای خویش و با خویش می بینم . من همانم با این تفاوت که خدای من فاصله ای با من ندارد و اصلا خدای من نیست . اصلا خدا برای من معنایی ندارد . من می خواهم که به اصل وصل بیابم . حد اقل خواسته ام را یافتم ... خواسته ای کاملا شخصی ... نه دیوانه شده ام و نه ویرانه ام ... تنها آزادی را طلب می کنم ... نه از شما ... نه از دولت ... نه از هیچ کس دیگر .................... تنها رابطه می ماند ... تا به سر منزل موعود و اناالحق منصور راهی دراز است ولی من قله را فتح خواهم کرد . اطمینان دارم بازگشت سوررآل.بلوگفا.کام |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d





