![]() |
|
![]() |
|
|
یادته استاد چه شعرایی میخوند ؟؟؟یکشنبه سیزدهم شهریور 1384
یادته استاد چه شعرایی میخوند ؟ ـــ نه یادم نمیاد ...یه کم راهنمایی میکنی ؟؟ ¤ چرا که نه . ـــ ها ..... نفس عشق چنان است و چنین باید بود داور عشق چنین است و چنان نامش بود ¤ چه خوب یادت مونده ؟ ــــ حافظه ام رو دادم صاف کاری ( بی مزه ) ¤ چرا دیگه نمیای کلاس شعر . همه منتظر شعراتن . ــــ من دیگه منتظر هیچی نیستم حتی شعرام . ¤ چرا ...مگه استاد بد بهت شعر یاد داد ؟؟ ـــ آخه من اینو دوست ندارم ...این شعر نیست . این فقط تنها یک واکنشیه به شنیده ها و دیده هات . در یک قالب قبلا طراحی شده . ¤ آره ...قالبمو تازه ساختم . قالب وبلاگو میگم .ـــ دیگه دندونات درد نمی کنه ¤ راسته این فلسفه ی ۱۴/۳ چیه ؟ ــ بینهایته بین ۳ و ۴ ¤ یعنی چی ... این چیزا رو کجا خوندی ؟؟ ـــ تو حالا تو یه جهانی .... بعد میای تو یه یه منظومه ...بعد میای میرسی به زمین .... اگه زمینو پیدا کردی دنبال کشورت میگردی ...بعد دنبال شهر و روستات ....بعد میری و دنبال خودت میگردی ¤ خوب ؟ ـــ حالا تو از خودت شروع کن و برو بالا ...بلعکس من ..... ¤ نمیشه چشام اون دور ترا رو نمیبینه ــــ احمق جان ...تو هنوز از خودت شروع نکرده به انتهاش نگاه میکنی ؟ ¤ مگه فیلسوفا نگفتن که به نتیجه داوری میبایست ؟؟ ـــ من تازه فهمیدم که افتخار صحبت با کی رو دارم ¤ با کی رو ؟ ــــ شما استاد هستی ؟ ¤ آره ... منو خوب شناختی ـــــ شما گمان میکنید برای قضاوت دعوت شده اید . تنها نه و آره میگویید منظم با کت و شلوار ..محکم و استوار از لحاظ اجتماعی و موفق از لحاظ اقتصادی .... ........................................................................................................................... دیدار مسیح مرا به مصلوب گاه کشاند یا دیدن صحنه ی مصلوبیت وی ؟؟؟ |
|
|
|
حرف بیخود نزن ( پشت دیوار یک تیمارستان سه اتاقه )جمعه یازدهم شهریور 1384¤هنوز هم زنده ای ؟ ــ بازم این جا نشستم . یه روز می خوام برم اون بالا تر ا بشینم ببینم چه فرقی داره ؟ ¤پرومته جان چند سالگی بدنیا اومدی ؟ ـــنمیدونم ... اون موقع هنوز ساعت اختراع نشده بود ¤کی اختراعش نکرده بود ؟ ـــ فکر میکنم یه مرد چاق بود اسمش از ذهنم پرید ¤کجا میخوای بری . کفشای نو خریدی ؟ ـــ میخوام برم یه جایی که این عقل لامصب دنبالم نیاد ¤یعنی چی ... قرصاتو کی خوردی ؟ ـــ همون روزی که دکتر اختراع شد ¤ مگه دکترا هم اختراع میشن ؟ ـــ مگه چیشون از یه ساعت کمتره . من خودم میشناسم یه آدمی که همیشه اختراع میکنه . برخی اوقاتم کشف میکنه ¤ چی رو ؟ ـــ من نمیدونم ¤یادته دیروز که مردی کی زنده ات کرد ؟ ـــ نه یادم رفته . نکنه توهم باشه زندگیم ¤ نه ـــ نکنه وقتی بابام هدیه رو داد هیچ چی توش نباشه ؟؟؟؟ ¤ نمی دونم ـــ نکنه ..... نکنه من هنوز زنده ام . یعنی بازم انتظار بکشم ¤ انتظار مرگتو میگی ؟ ـــ نه الاغ .... انتظار نا دونسته هامو تویه این همه دانایی ...سخته؟
|
|
|
|
انتظار برای هیچ . یا هیچ برای انتظارجمعه یازدهم شهریور 1384
اول از همه آمدن دوستم را به عرصه ی وبلاگ نویسی به خودش و به اون یکی خودش تبریک میگویم . http://13651363.persianblog.com ....................................................................................................................... انتظار را چه بگویم ؟ آب سردی بنامیم یا یک وعده ی پوچ ؟ و یا یک حقیقت نسبی بخوانیمش و یا مطلق؟ نمیدانم ........ آنان عشق را به سخره میگیرند و ما هم انتظار را .... پس بشنوید داستان انسانی را که تا انتهای بودنش انتظار نبودنش را میکشید ... مردی که همیشه بدان امید میزیست و طعم لذت بدان مورد نمیکشید که عقیده بر آن داشت که این لذت ها را باز خواهد یافت ... قربانی لذت برای بازیافتن آن .... آیا ابراهیم هم وجودش را قربانی کرد برای بازیافتن آن ؟ "وجودش" را از آن میگویم که اسحاق از همه چیزش برایش بیشتر بود . بهتر است ما هم چاقو هایمان را برداریم و عزیزمان را قربانی کنیم بدان امید که بازش میابیم . و شاید بهتر از همه چیزمان را خدا به ما بدهد ... بهتر نیست ؟ ؟؟؟؟ نه ... نهههههههههههه ...خفه شو .... پس ایمان را چه باید کرد ؟ در عمل ابراهیم بین ایمان و پستی فاصله آنقدر کم است که تنها یک لغزش برایش کافیست .... تو که میدانی چه میگویم ولی خودم این را اصلا درک نمیکنم ..................................................................................................................................... مسواکت را زدی ... دستاتو شستی .... درسای فرداتو چی همه رو بلدی .... میخوام که یه بیست دیگه بگیری .... دانشگاه بری و دانشمند بشی ...نه ....یه دکتر بشی و پول پارو کنی ؟ ............. یه زن خوب و یه بردگی خوب ........یه شوهر خوب و یه بردگی خوب ....... ــــــ من چقدر احمق باید باشم که حرفتو باور کنم ؟؟؟ ــــ به اندازه ی یه الاق که لذت میبره که بهش بگن اسب این مطالب خیلی مسخره به نظر میرسن ...نه؟ |
|
|
|
عشق کلمه ای که تاریخ انقضای ش تمام شدهسه شنبه هشتم شهریور 1384 از عشق چه میتوان گفت . واژه ای که دیگر اعتباری برایش نمانده . واژه ای که قصاب سر کوچه هم آن را از بر است . دم از "عشق حقیقی " میزنند ... "عشق دروغی " ...حقیقی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اهل مذهب هم قسمتی از این واژه را به نام خود زدند و آن را " عشق الهی " نامیدند یا " عشق مقدس " . ما عاشق نیستیم زیرا نمیدانیم که چگونه باید عاشق شد. کریشنا مورتی وقتی میگوییم "من خدا را دوست دارم " شما عاشق فرا فکنی تصویر خویش هستید . هنگامی که خدا را می ستایید و می پرستید در حقیقت خود را می ستایید . کمبود ها و ترس ها ی خود را . پس این جمله چه معنی دارد : " من عاشق خدایم ". عشق زمینی یا واژه ی عشق بشر به بشر : تقریبا اکثریت فیلم هامون را دیده اید . عشقی بنظر مقدس .... هامون مردی بود که جدا از درگیری های دیگر عاشق زنش بود . آنچنان عشقی که به عقیده ی هامون زوجی جدا نشدنی بودند . تا زن هامون با اصرار مادر خود ، هامون (حمید هامون ) را رها میکند و قصد ازدواج با مردی دیگر را میکند ...(دلایل مهم نیست ) اینجا عشق هامون ( انسان ) تبدیل به نفرت میشود. هامون عشقش را که برای خود میخواست در دست رقیب میبیند . تنهایی و حسادت و ترس به سراغش میایند . هامون تنها میشود و کاملا نفرت دارد نسبت به عشقش . ولی آیا در عشق تضاد معنا دارد . عشق یعنی بدون تضاد بودن . یعنی دوست داشتن بدون محکوم کردن و قیاس . ... عشق دیگر : ( از قول کریشنا مورتی ) " اندوه و عشق نمی توانند با هم باشند اما مثلا در عالم مسیحیت رنج را ایده آلیزه کرد و به روی صلیب قرار داده و ستایش میکنند آنهم به این دلیل که شما هرگز از رنج نمی توانید رها شوید . مگر از طریق ورود از دری ویژه . اینست ساختار یک جامعه مذهبی استثمار شده . این مطالب و نظراتم هر لحظه امکان دارد که تغییر کند !!!!!!!!!!!!! |
|
|
|
داستانسه شنبه هشتم شهریور 1384
داستان يک حواري مايلم داستاني از يک حواري برايتان بگويم که روزگاري براي يافتن حقيقت نزد خدا رفت و از او خواست که حقيقت را به او بياموزد. خدا به حواري گفت : " دوست من روز گرمي است . خواهش ميکنم قبل از هر چيز يک ليوان آب برايم بياور " پس حواري پذيرفت و بيرون رفت . در اولين خانه که ميرسد ميکوبد . دختري جوان و زيبا در را ميگشايد و مريد"حواری" عاشق دختر ميشود و با دختر جوان ازدواج ميکند . بعد از چند سال داراي فرزنداني ميشوند ....گذشت روزگار تا طوفاني عظيم که کاشانه ي حواري را ويران ميکند و سيلاب ها بوجود ميايد و درخت ها همه مي افتند و خانه را آب با خود ميبرد حواري دست همسرش را گرفته و توله هايش را روي کولش ميگذارد و همانطور که سيل او را با خود ميبرد فرياد ميزند : خدايا مرا نجات بده " و خدا گفت : "ليوان آبي که از تو خواسته بودم ...کو؟؟ |
|
|
|
خداوند مرا به حال خود رها مکن .... تنهایم مگذارشنبه پنجم شهریور 1384
|
|
|
|
دندان و تکنولوژیشنبه پنجم شهریور 1384چند زمانیست که مادر بزرگم دندانش نانداشت و دیگر این دندان ها توان تکه تکه کردن گوشت را آنچنان نداشت . کلا دندان هایش ضعیف شده بود که درد پیریش بود و همه گیر . تا مادر بزرگ تصمیم گرفت تا به کمک علم درمانی برای این رژیم جبریش (بدون گوشت زیستن ) به یک دندان ساز و پزشک مراجعه کند و دندانی بسازد آنچنان که در رویا هایش دندان های برنده ای میدید و راحتی را انتظار میکشید . خلاصه ی امر این که مادر بزرگ دندانش را بعد از چند ماه ساخت با هزاران امروز نیا و فردا بیا ...گذشت سرت را درد نیاورم دندان حاضر شد و مادر بزرگ آماده ی وصال . که اینچنین علمی آمده و پیشرفتی حاصل که دندانها می سازند و مادربزرگ میتواند به جای نان و پنیر ... کباب بخورد ... شام بود و روز شد ..روز اول.. دندان ها لثه ی مادربزرگ را میآزردند آنچنان که حتی نان و پنیر اول هم نتوانست بخورد تا چند روز بیدندان ماند و منتظر سازنده ی دندان .... تا ترمیم دندان او آرزو میکرد که کاش نان و پنیری میتوانست بخورد و بر پدر علمِ تا چندین روزپیش متعهد لعنت میفرستاد .... تا پیشرفت مزه اش را به مادربزرگ نشان داد . باز هم میگویم این صدای سکون آدمیست و هیاهوی حرکت جبر زمان است . ما بیدندان های تاریخ به همان آش و حلیم خود رازی هستیم ذرغا که طوفان بسیا ر شدید است . |
|
|
|
i am sorry .....for dogجمعه چهارم شهریور 1384ساعت نزدیک هفت صبح است و تنها یک نفر زنده مانده است . سوررآل یک معنا برایش داشت . خداوند را در غیر واقعیت ها یا فرا واقعیت هایش می یابیم یا اصلا نمیابیم . سوررآل ها توانستند که خدا را به تصویر بکشند . بی معنا بودن هدفشان است یا بهتر بگویم بی هدف بودن برای هدف . ولی من نه از سوررآل ها و نه از هیچ کدامشان خوشم نمیاید . یا شاید خوشم میاید ...نمی دانم...شک دارم ... یک جرقه ... همه بدنبال یک جرقه میگردند تا آتش بگیرند ولی من یک جرقه میخواهم تا خاموش شوم . دود همه جا را آنچنان تیره کرد که بزی راه خانه اش را گم کرد و من را به زندان انداختند . امروز یک ساعت هدیه گرفتم . عشق ... تکلیفش چیست . عشقی که بازی مدرن شده و آنقدر کثیف که باید واژه اش را دور انداخت عشق هیچ هدفی برایم نبود ... حقیقت هیچ برایم نبود ... خدا هیچ برایم نبود واژه ها هیچ برایم مهم نیستند : خدا ... حقیقت ... عشق ... تنها دهان را واژه خسته میکند . انسان ... متحرکی قرن ها ساکن ... بدون هیچ حرکتی و پیشرفتی ... به بن بست رسیده و گیج اسیر دست چند نابغه و متفکر که هیچ چیز را عوض نکردند تنها مشکل را بیشتر کردند . جبر ...جبر ...جبر ....جبر ...چه بگویم ....تا به کی در این دریا باید با سرعت 1000 کیلومتر در ساعت حرکت کنیم . ساحل را نوید دادند . از مطلب بعدی با موضوع مینویسم . سوررال را هنوز ایرانیان باور نکردند بیایید با هم به سوررآل بخندیم .... هههههههههههههههههههههههههههههههه |
|
|
|
لمس تنه ی درختجمعه چهارم شهریور 1384زمانی من به درختان انجیر نگاه میکردم و گل لاله را میشناخت و کشف میکردم که این درخت پرتقال است یا لیمو ... ولی از وقتی که باد لباسهایم را برد و من مجبور شدم بی جامه در خیابان قدم بزنم تا مردم به من بخندند دیگر فقط درختان را لمس میکنم و میدانم که این یک درخت است شاید هم یک چیز دیگر ...ولی از لمس آن لذت میبرم . زیاد به لباسهایتان توجه نکنید . لباس ها و کلمات هستند که زیبایی را به فراموشی سپرده اند . سادگی به لباس و غذا و ردا و ذکر و کشکول یک سادگی احمقانه است ساده نگاه کردم تا شاید ببینم ولی باز هم ندیدم ...حتی یک لامپ کوچک را . دیو انه ام ؟؟؟تنها فرق من با دیوانه این است که دیوانه نیستم ..... راستی امروز یک ساعت هدیه گرفتم که هنوز به دستم است . ساعت هایی که دستان آدم را مانند زنجیر د زندانی زمان میکنند ...زندانی زمان و نظم بشر |
|
|
|
دیوان مرگ موشجمعه چهارم شهریور 1384همان روز بود نزدیک روز ششم که خدا مرا آفرید . روزی که هنوز گوسفندان معنی یونجه را در کنار پشکل درک نمیکردند و خدا دایم آنان را سرکوب میکرد برای این موضوع . حالا که دیگر من هم این معنی را نمیفهمم خدا تصمیم میگیرد که بشر را به حال خود رها کند . نه........... او به دنبال اسباب بازی هایش میگشت . ما اسباب بازی او بودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انسانی که در اوج پیشرفت ساکن است . انسانی که در اوج خوشبختی بدبخت است . بشری که نظم او را در خود بلعیده . بشری که نه به آفریننده ... نه به پیامبر ... نه به کتاب مقدش نه به فلسفه ....به هیچ چیز اعتماد ندارد حتی به خودش . ما به چه باید برسیم . در کتاب ها نوشته که به حقیقت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ اینجا بن بست است ...زمانی که میدانیم عدل مرده و باید فردا در مراسم خاکسپاریش شرکت کنیم بدون اینکه پدرمان بفهمد ........فاتحه برایش بخوانیم ... او را در کفن بگذاریم و آنجاست که میفهمیم که کفن خالی است . کفن را به تن خود میپوشانیم و در قبر میخوابیم ولی مرگ . عدل را برایمان میابی ..... و من در این صفحه میمیرم .........قبل از مردن از کامران ایازی تشکر میکنم که قبر مرا یاد گرفته ............... |
|
|
|
سورآلسه شنبه یکم شهریور 1384چرا باید وبلاگ داشته باشیم ؟ مگر هنوز هم انسان ها زنده اند . یادم میآید که که تا دیروز هنوز چند تایی مانده بود انسان را میگویم. سگهای همسایه مقوا میخورند . خداوند اسباب بازی هایش را چه کند .... فعلا حوصله اش را سر برده اند . تاریخ ریشه دوانیده تا همه را بخشکاند ..... جبر تاریخی ... جبر علمی ... جبر پیشرفت جبر هدایت ...... جبر ...................همه جا جبر است ... عدلی در زمین نبود پس ما هنوز هم منتظریم جبر انتظار .... دانشمندان را زیر چرخ گوشت بگذاریم تا از آنها خوراک گوشت و سس درست کنیم سسش را چه کنیم .. بهتر است از سس مهرام .....یا نه از همین شاعرانمان استفاده میکنیم همه را در مخروط کن ریخته و .....وژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ .... سس آماده است کتاب ها همه واقعیت را مانند آدامس میجوند . دیگر سطل های زباله های خانه هم پر شده و جایی برای من نیست . محمد ...عیسی ...موسی .... ایوب .............................این همه تکه ی گوشت که تنها استخوانی هم برای من نمانده . استخوان ها را در باغچه بریز چون سطل ها جا ندارند . مارکس ... سارتر ...انیشتین ... بور ...نیچه ....با این همه سبزی وبا زده چه کنیم .... مبادا جلوی الاغ ها بزیزی که نسلشان منقرض میشود ...........بشود؟؟؟ من ....تو ...او ....ما ...شما .....ایشان .....تا کی در ظرف نمک خوابانده بمانیم ... همه چیز آماده است برای چه .... من که سیر هستم ... شتر ها همیشه سیر هستند . : آشپز غدا چی شد؟؟؟ ساعت ۶ و نیم شد .....امروز همه ی سینما های شهر این فیلم را میگذارند من در این صفحه بعد از این فیلم میمیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ |
|
![]() |
|
![]() |
PANANOTE
WOR(L)D in wor(l)d






