تبليغاتX
PANANOTE





نشانه شناسی عنکبوت

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

نشانم بده نشانت را

من بی نشانی آمده ام

چراغ خانه ی من ، من به خانه ی خود گم شده ام

بی خود می مانم بی نشانت ، بی تو می مانم بی نشانی

چراغ خانه ی من ، من مگسم ، زنبورم ، روشن باش ، خانه ام باش ، نشانی ام باش

من طعمه ی عنکبوتم ، قورباغه ، سوسمارک حتی یک لحظه نزدیکی را طعمه شدن 

بر نشانی بر خانه را خریدارم 

نشانم بده نشانت را ، بی نشانم

ای معشوقه ی سر در وجودم 

تار به تار چسبنده پیچاپیچ ، آغوشت مرگ است و مرگم در خانه ات خانه ام





 
 


مربع چهار دختر - مکعب من

شنبه چهارم مهر 1388

 دختر اول میداند - روسری برش آبی - لبخند در او همیشگی - بر تعظیم من است

دختر دوم نمیداند - روسری برش سیاه - لبخند در او چون زهر - بر دلسوزی من است 

دختر سوم نمیدانم میداند - روسری برش صورتی - لبخند بر او در حجاب - بر پوشیدگی من است 

دختر چهارم دیوانه است - روسری برش نارنجی - لبخند بر او دیوانه  - بر او چون باد میروم

من دانم و ندانم دیوانه ام - روسری بر چهره ام رنگین کمان است - لبخند  بر من عابر زودگذر - بر همه / از همه میروم 

"مربع بچرخ " .... 

دختر اول میدانم - دختر دوم نمیدانم - دختر سوم نمیدانم که میدانم دختر چهارم دیوانه ام - من دانم و ندانم دیوانه ام

روسری برش آبی - روسری برش سیاه - روسری برش صورتی - روسری برش نارنجی - روسری بر چهرشان رنگین کمان است 

لبخند در او همیشگی - لبخند در او زهر - لبخند در او حجاب - لبخند در او دیوانه - لبخند در او عابر زودگذر

بر تعظیم من است - بر دلسوزی من است - بر پوشیدگی من است - بر او چون باد میروم - بر همه / از همه میروم 

"مکعب بچرخ " ....

 
 


 

1

انسان ِپیامبر که میخندد هر بار

خودم را دار نمیزنم

2

انسان پیامبر فانوس است

برای راهبران

اما اتوبوس نه !

3

انسان پیامبر اشک میریزد !

که قطار مردمانش

بع بع میکند گاه !

4

انسان پیامبر

 عصای  تو که دریا را شکافت

 امروز بر دستانی بر سر ما میزند

مواظب وسایلت باش !

5

انسان پیامبر

راز زیر پوست تو است

بدرخش !

6

انسان پیامبر

امروز دستان تو را بر گردنت

خفه میکنند

بیدار شو ...

امروز مرده هایی که زنده کرده ای

سکته می دهند

بیدار شو

بیدار شو ...

امروز امروز است

انسان پیامبر

7

انسان پیامبر !

آیه ی اول نگاه تو بود

و آیه ی آخر بوسه ی تو

عشق ... بازی رسالت

8

انسان پیامبر روح اعظم را برای همگان ساز میزند

و ما هر گوشه رقصانیم

روح اعظم را .

9

انسان پیامبر

با باد از درخت

           بر زمین

                  نازل شد

و از زمین

      درخت شد

             با باد 

               انسان پیامبر

10

انسان پیامبر را

 از الذین یومنونش رانده اند

امروز خانه ای دارد

در کویر

من شر ما - خَلـــق  !

 

 
 


10 قطعه برای خداشناسی

سه شنبه دوم تیر 1388

۱

خدا را کش داد

   کش را دور گردنش بست

  و مرد 

همه دیدند که کش را خدا داد

۲

خدا در قوطی نبود / خدا در کمد نبود / خدا در همه جا نبود

کودک نیچه میگوید همه جا بودن خلاف اخلاق است

نیچه میگوید حرف کودک آژیر خطر است

پانا میگوید آژیر زده شد لطفا بشنوید

۳

خدا ماهواره ندارد ... چون ماه را آفریده

مفهوم "هیچ" از دل آفرینش میآید

و"همه" از دل "هیچ" .

۴

خدا "رازی" است که نه میدانم نه نمیدانمش

راز "راهی" است با تمام احترام به آزادی و اختیار انسان 

۵

خدا را داد زد

آسمان غرید

و صدایش در دل خدا ماند

فردا مه است

و خدا به ما سر میزند !

۶

خدا را میتوانم به جای همه چیز تصور کنم

خدا جنگل است / خدا کویر است / خدا کفش است / خدا مار است

اما نمیتوانم در انسان تصویرش کنم

کاش من بیرونم بودم

۷

خدا در عقیده کمتر با انسان یکی میشود

مفهوم منفی از اینجا میاید

و من دلیل مرگ عمویم را فهمیدم

۸

خدا را اگر پیرهن کنی

خدا در پیرهنت بوی گند میگیرد / میمیرد

یقه اش را باز بگذار ..... لا اقل

خدا را اگر خانه کنی خانه قبرستان خدایان میشود 

 بوی گند میگیرد

درش را باز بگذار .... لااقل

جای خدا را خالی بگذار در دفترت

مثل این                     !

..... لااقل

۹

خدا را از ابتدا آغاز کن

از نقطه ی پایین ... ازهمین زمین

از "جدا " بودن

نقطه ی بالایت مثل تایید سر بز است بر حرف من !

۱۰

خدا تنها  متحرکی است که ساکن است!

تحرکش را در فرم

و سکونش را در معنا

معنی میکنم .

 

 
 


پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

 

راه بهشت هر کس از شهوت جهنم او میگذرد ...

 (نیچه - حکمت شادان)

 
 


آگهی مهم

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

اصراری برای دیگری بودن ندارم . این یافته ی مهم این چند روزم است .

 
 


سیاه ... مثل اتاق بی لامپ

جمعه چهاردهم فروردین 1388

همش حس میکنم برای یه کار دیگه اومدم . نمی دونم واسه چی ؟ اما می دونم یه مسیره که دلم با اون نیست

از همون اول دوست داشتم مثه بقیه برم و بیام و بخورم و دعوا کنم و داد بکشم اما نمیشه . یه نگا که بندازم به

وجودم میفهمم . ولی بدبختی ام اینه که از پس اون نمی دونم کار هم بر نمیام . کم کم دارم میفهمم که تمومه .

خیلی جون کندم ولی یک کم دیگه تمومه . اینو وقتی میفهمم که همه میخندن من دوست ندارم دیگه اونجا باشم .

این رو وقتی میفهمم که کسی که دوستش دارم بهم نزدیک میشه اما من دیگه محلش نمی ذارم . این رو وقتی

میفهمم که استادی همه چیزش رو میزاره پام ولی من جواب تلفنش رو نمی دم . این رو وقتی میفهمم که

دوستم میگه بیا حرف دلت رو بامن بزن ولی من راهم رو اونطرفی میکنم . کلا مشکل از منه . مثلا همش توی مخم میگم " دوست داشتم دوستش داشته باشم اما دوستش ندارم " این اصلا معنا نداره اما من کاملا درکش میکنم . این بی معنایی ها رو درک کردن چه معنی ای میده ...  امروزم سیزدهم

بود و الانم چهاردهمه . دلم سیاه شده . ... مثل اتاق بی لامپ

 
 


ابری تهی

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

1

به قلب زمین میزد این شکاف که دیروز در غم گین ترین روز فرشته ای متولد شد بی نام و نشان و نگاهش به قلب زمین میزد و فرشته با اولین نفس زمین را با اشک ... باران می آید ؟ ابری شده ؟ قطره ای بارید آیا ؟ فرشته ای متولد شد و زمین بر سیاهی گریید ؟

2

دستم را رها کن . نگاهش را از رویا بیرون کشید . سیگاری روشن کرد تا بر دودش مخفی شود . سرخی و سپیدی و خاکستر . قدم بر آب بارانی که دیگر نمی بارید زد . ابرها سایه ی هیچ بر او انداخته بودند . او نگاه به راه هم نمی کرد . اگر اینگونه می باید سخت با اشک چون ابر زندگی کردن من هستم . بارانم آرزوست .

3

بیرون مکانی ایستاده ام و مدام دست بر در میکوبم تا در باز شود و میدانم در باز است اما در میزنم . شاید ایستاده ام در را باز کنی . میترسم بیایم تو و تو نباشی و در از پشت قفل شود یا من نباشم و تو تنها آن تو بمانی ؟؟؟

 
 


ترترها

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

بوی دود و بوق و راه و کفش و آب معدنی

حالم را به هم میزنی ... اگر تو در خود منی .

بوی  راه و چاه و ساعت و یک صندلی

جفت من نشسته ای ... بلندبلند سوت میزنی

شال گردن و دختر و سیاه و سفید و یک روسری .

سیر از کثرت به وحدت تو هم لنگ میزنی 

سبزی و سرخی و باران و نسیم و .... یک توسری

میدانم که بالاتری ... مشکل همین است "ترتری "

بیشتری و بهتری و سروری و ترتری ...

لوس کرده هر چه را گویم به تو ... حالم را به هم میزنی

-----------------------

(این متن برای کسی بود که احوال و نظرم را در مورد دانشگاه پرسید )

روزها  خورشید  ، فاش میکند همه چیز را

شب ها آرامترم . . .

آسمان که به آسمانه تبدیل میشود سر در دانشگاهی میشود که بالهای پرپری را ماند

میگویم "پشت در ، کسی دهانش را باز کرده

منتظر آمدن لقمه ای ....

لیلی در را میگشاید با ناز

مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست !

اگر کسی دهانش را باز کرده "

 

و دخمه ای که کاملا سیاه است با بوی عرق و بوی عطر(...) ...

مسیر علف های هرزه را که مسقیم با  کمی تمایل به سمت چپ بروی  زمین ننگت میدهد و آسمان سنگ

فلکه ای که مسیر را بر همه دیکته میکند بی هیچ مسیری ... مسیری سراسر چرخش .

 مسیری که به نمی دانم و همه چیز میدانم در لباس ها میماند  و کودکانی که به لباس دیگری را گرفته و هوهوچی چی میکنند  بی شور کودکی حتی لحظه ای در نگاه .

سرم را پایین می اندازم . من آنجایم و همین لحظه تنم را می لرزاند صدای لرزش موبایل. . و موبایل و سیگار و پیام و ...سیگار و پیام و لباس ... و آن روزها و این روزها ... گاه نه آن روزها مهم هستند و نه این روزها ...گاه فرقی نمیکند مهم باشند یا نه !

"جدا میشود بود . کنار میتوان کشید . همه کار میتوان کرد"میگویم من .

هر چه به توده ی خاکی پر کبوتر نزدیک میشویم سنگ میشود پاهایم ...تنگ میشود راه تنفسم ...

 

نشسته بر سر راهی که به بی راهه رفت با درخت توت و سالی نشستن در تاریکی و گاهی شاید() ...

نگاهش نمیکنم چون نگاهی برایم نمانده ...من زنده ام و باید زندگی کنم ... چقدر دردناک است این .

به خیابانی میرسم که میانه اش چند بار تکه تکه شده . و سیاه و سفید هایی که مدام با نگاهی از حیا  بر بی حیایی سلام میکنند

و آنان که دلم ازشان پر است . کتاب های بی نوشته . آدم های نادان دانا . لباس های روشنفکری و نادان های نادان نما .

"اگر کسی درباره ی تئاتر و نمایشنامه و ادبیات و از این مزخرفات معلومات زیادی داشته باشد ،
مدتی طول میکشد تا آدم بفهمد که آیا او واقعا شخص احمقی است یا نه" سلینجر میگوید این را .  .

لباسهای رنگی بی هیچ رنگی . سردی نگاه هایی که میتوانست گرمتر شود . دختری که آنجا بود . و بود هایی که نابود شد .

پسری که گند کرد . چقدر خر هستیم . چقدر خر هستند ... به دل نگیرید .

و زیاد پیش هم نمیروم . میرسیم به قفس های مکعبی با میزهای رسم . و اتاق سیاهی در میانشان . و الهه ی مرگی بالای سر در آنجا  و الهه های مرگ . بی هیچ لبخندی در دل میخندند . آنان که خنده شان خونین است . کاش می دانستند بین خنده و گریه تفاوتی نیست آنگاه که میخندی از گریه و میگریی ازخنده . لوله های سفید نادانی در قبقبه های باد کرده و خط کش تی .

پ مید انست بهترین جا همان جاست پشت تپه ای که اصلا چیزی در آنجا نساخته اند وپر است از خاک و زباله و خار. هیچ کس اآنجا نمی آید  و انسان آنجاست که قدر زباله و خار و خاک را با هم میداند . من آنجا با دستانم معبد خود را ساختم  تا اینکه در اتشی سوخت . و من از آنجا هم دل کندم . من زنده هستم و زندگی میکنم و این درد آور است گاهی . به دلت نگیر مسخره است .

دلم که میگیرد هر چه فکر میکنم به صحبت کردن میبینم کلمات زیادی هستند و آدم بیشتر باید سکوت کند شاید !!!! و شاید من با کلمه و کلام زاده نشده ام . . .در جمله ها کلمات اضافه را که حذف کنی هیچ چیزی گاه نمی ماند که بگویی !!!

گفتم روزی در دلم "تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با او بودن ."

آفتاب که آنجا غروب میکند یک نفر با نور قرمز میشود و با باد ، می لرزد و در دستان من تمام میشود و من در مرثیه ی او نمی توانم اشک بریزم چون قبر ندارد !

روزها  خورشید  ، فاش میکند همه چیز را

شب ها آرامترم . . .

انسان همیشه کس دیگری است""

(این متن مخاطب خاصی ندارد . من بودم و کاغذ ... نه هیچ کس دیگر . همه جا ، همه کس خیالی است اما کی ماند خیال کجای واقعیت است ؟

 

 
 


دوشنبه هجدهم آذر 1387

هر وقت میخواهم بنویسم  نگاهم میگذرد  تا برسد به تو

تو را مینویسم بر دیوار و مدام خط خطی ات میکنم

تا چیزی از تو نماند آنگاه میگویم تو را دوست دارم

پشت در ، کسی دهانش را باز کرده

منتظر آمدن لقمه ای ....

لیلی در را میگشاید با ناز

مجنون پشت در نیست و این دلیل نبودش هم نیست !

اگر کسی دهانش را باز کرده

فضا ، انکار  فرم است کنارفرم .

و فرم ، بودنی است برای نبودن .

و نقطه شروع است . و خط شروع ها .

و حضور باید داشت اما نباید به "بودن " اکتفا کرد

زندگی خیلی زیادتر  است

تنهایی را باید بهتر ا ز اینها ارزش نهاد ... تنهایی موهبتی است مثل با تو بودن .

وقتی مردم  حتما به همه بگویید یک نفر مرده که خیلی دوست داشت  کاری بکند که نکرد

حتما به همه بگویید  وقتی مردم .

 
 



Blog Skin