
باید سوار بر دهان بندی شد که کلام را بی کلام گفتگو شود . کلمه جاده ی آسفالتی است که آخرش
بر اولش میرسد و اصولا هنوز در دست احداث هست . و همیشه . واژه تولد یک ارتباط است که بعد از
تولد ، مادرش را خورده و پدرش را تکه تکه کرده .
شاعر مرثیه ی واژه است . واژه بالای مقبره ی شاعر چون
یاد شکارچی است بر بالای شیر مرده اش . ابهتی که خفته در دندان های تیزی که قدرت بازوی
تفنگ است حالا و در قدیم فکر میکرد سلطان جنگل است بیهوده شیر .
فریاد بلند اما ، چون تنگه ایست پر از کلمه و حرف که پرنده ای به سختی راهی میجوید و تنها
"می رود" از میانشان .
فریاد در بی تابی حاصل میشود آنگاه که پایت بندی به گردنت رفته بالعکس در آب رفته ای .
و حاصل میشود آن پرنده که در آخر اسیر عقابی میمیرد چه زود . یا اگر زیاد عمر کند میشود انعکاس
کوهی که توهم است به رود.
صدا ، در طبیعت تا معنی نشده هنوز "نیست" آنگه که نیست واژه نیست و صداست .آنگه که نیست چیزی غیر از آن است که هست . موسیقی صداست . مغز مادر واژه است که در تولد واژه ، بلعیده
شده ی واژه است .
همان هنگام که "بابا آب می داد " مادر بلعیده شد .
حال در این بی پدر و مادری ما همه ی مان کلمه است . و کلمه هنوز خداست .

سکوت است شب ، امشب دستم به قلم باید میرفت . نگرانی داشتم که دل مرا هرلحظه به جایی
میسپرد. نگرانی یک نزدیکی . تا چقدر برایش تعریف داریم ؟ اصلا نمی دانم این همه تکه تکه ها رابی
هیچ برشی چگونه بنویسم . گاه فکر میکنم انسان هرلحظه تلاش میکند خودش را گول بزند .
خودش را در تنگ نایی بیاندازد ...
هر لحظه بر تکه تکه ی جانش تیغ بزند . آنگاه مغرورانه بر پیکره ی بی جان و در لجن
فرو رفته ی خویش بایستد. بلند دیگران را به مجلس ختم پیکره اش دعوت کند . عشق تصویری از این
نمایش است . این میل ، میلی بیمار است . اما بیماریش خوب است یابد ، درمان دارد یا نه ؟
نمیدانم ؟
دختری که دوستش داری در دور دست ایستاده و آسمان را انتظار میبرد برای فرشته ای
که بیاید اما هر بار فضله ی کلاغی یا لعنت رگباری براو نازل میشود . تو آسمانش را بر اومی بخشی .
کناری انتظار میکشی تا بداند آخر که آن آسمان هیچ وقت فرشته ای برای بردنش نخواهد فرستاد و هر
چه میرسد نیرنگ زمین است و زمانه . آن آبی بی کران، تصویر نیرنگ بی تا انتهای زمان است . انتظار
که شاید روزی بفهمد و برت باز گردد . اما تو نیز چون فرهاد ، تسلیم بر آسمان و زمانه گوشه ای
سیگاری میکشی یا کوهی میکنی ؟ و آنگاه است که هیچ حرفی در گوشت نخواهد رفت و تو
می مانی و چیزی که نامش عشق است .
تکلیفش چیست ؟ تکلیفش تیغ هایی است بر گلویت که به انتظارمانده ای .
به انتظار چه ؟ به انتظار دختری که نه آن است که تو میدانی اما لطف او بود که تو عشق را یافتی و
دیوانه وار ادامه اش می دهی و حرف دیگر جز تکرار چیزی نیست. آنگاه هر بار تیغ بر هر لحظه از جانت
میزنی تا خود را داستانی کنی که هر لحظه بخوانیش . تا آخر اشک بریزی . یا شاید بخوانندش و اشک
بریزند . نمی دانم ؟
باز او که نگاهش از آسمان برگشت . دستش را بر دستت گذاشت شب ها باز بر آسمان نگاهی دارد که
شب ها نفست را بند می آورد . و تو میبینی که تو نیز بر آسمان نگاه می کردی تاامروز ؟
نمی دانم ؟
به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این / که کُشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟(عراقی)

حرفت را اگر هیچ کس محرم نیست
و این ، همان تنهایی است .
-------------------------------------
وقتی به چیزی زیبا نگاه کنی
وقتی آن چیزدر لجن فرو رود
تو هم سرت را برای خفه شدن در لجن خواهی کرد !
-------------------------------------
تیغ - بنگ بنگ - اصلا !!!!
------------------------------------
وقتی نخواهی با کسی صحبت کنی
معمولا تو را به یک سخنرانی دعوت میکنند
و اگر نرفتی همه با هم ناراحت میشوند .
----------------------------------
حالم بهم می خورد از بعضی ها که مثل کنه چسبیده اند به من
خودشان رامحرم می دانند و دوست دارند من در آغوششان اعتراف کنم
مثل یک کشیش بیمار
--------------------------------------
باد که میخورد به چشمم
چشمم اشک میشود
اشک خنکم می کند . و این سرما تنها برای من است .
و این رازی است که در غم مانده
و باد با آزار نگاهت می آفرینتش ،
و غمی متولد میشود که سردت می کند .
خنده شد کابوسم چونکه می خندی وقتی لبخندت رفت شد کابوسم .
آرامم می کرد حتی کابوس . وقتی خوابم در کابوس می خندید . تو بودی .
من از کابوس آمدم . و بر کابوس میمیرم .
آی بر احساس بیمار . بر احساسی که درجعبه ی فلزی بماند آی بر لبخندی که بگندد
امشب صدایم بر کوه بازگشتی ندارد
...
نیستی که بگویم
نیستی ، چه بگویم ؟
نیستی ، ...
...
خستگی میزند به گردنم ، نگاهم درد میگیرد ، شاخه گلی که خشکید ریشه ی من بود
گردنی که فرود آمد بر صدایت ، نگاهی که محروم ماند از نگاهت ، رودی که خشکید تو بودی بر من
...
خسته ام که بگویم
خسته ام ، با که بگویم
خسته ام ...
حسودیم میشود به نسلی که خنده رایاد داشت
حال که نه خنده نه یاد خندیدن را یاد ندارد
بزرگ آنقدر روحی از گذشته به یاد مانده داری، تو میراث آنانی
که می خواهم با تو خنده را حسودی کنم به یاد گذشته که می خندید
لبخندت از سرخی ، لب هایت را تاب می دهد
مثال رقصندگان باران ، چون زمین می آیند بر آسمان رو دارند
اول و آخر لبهایت ، اوج می گیرند چنان که میانه ی آن باز می ماند از اوج
سرخی اش بیش از قبل ، خود بر خود ، دم بر دم بوسه می زند لب هایت
میانه سفید ، درخشان ، خدا همزمان لبخند می زند با تو
ای میراث آنانی که خنده را یاد داشتند
کاش میراث قهقهه شان ، بی ترس از آبرو باز تو بودی ...
اما آنگاه بر صلیبت پرستشت می شد کرد !
قاب کرده چهره ی دخترکی که معصومانه بدل شده به صورتی .
دلقک که نه، چیزی که گر خودش میخواست آن نبود ، دلقک نبود
آن شاعری که به هر قافیه میسرود اشک را . اشک را بر زیر تخت دفن میکرد از ترس مادرش .
اشکی که ساده بود چون قافیه ی شعر او . اشکی صورتی .
من رسم کرده ام او را در دفترم . با هر چه دلم خواست . با هر چه می نوشت .
اما ... چیزیکه رسم شد اصلا چنین نبود . عکسش درون دفترم تنها ماند .
خسته شدم دگر ...
(در سالن نمایش ) :
- : آقای کارگردان ، این یارو کیه برداشتی اوردی ؟ بلد نیست بازی کنه . . .
× : آقا . بیا ببینم . . . شما بازیگری . الانم باید بازی کنی . باید بتونی . . .
* : ... (همه ی دیالوگ ها درون بازیگر میگذرد . او نقشش را بلد نیست بازی کند . )
ـ : جمع کنید بابا .
× : هر چی میخوای بازی کن . مثه خانوم ¤ .
¤ : باز میگردد انوار از هر طرف برم که من آسمان و زمینم . آی چقدر ...
* برای پایان نقشش رگش را می زند تا نقشش تمام شود . دیالوگ هایش را کسی نشنید !